يكبار در زماني كه ناخواسته فرصت تنهايي و انديشيدن برايش ايجاد شد ديد كه اي بابا دل عجب شكوايه هايي دارد كه هرگز تاكنون توجهي بهش نمي كرد. آنقدر گرد و غبار حب دنيا بر روي دلش ريخته بود كه كر و كور و لال شده بود. نجواي واقعي دل كه از دوري ها از نرسيدن ها از بي حرمتي ها از گناهان پنهاني از دور رنگي ها و ... است همگي آدمي را در سكوتي دهشت بار مي برد. سكوتي هم طراز سكوت قبر و تنهايي . واقعا همين براي انسان كافي است كه بداند كه روزي مي رود و نتيجه زندگي معنا و مفهومي جز رفتن ندارد. آن هم رفتني نا معلوم و دست خالي به واقعيتي بزرگ و انكار ناپذير ..............

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:6  توسط بحری
|
دنیا را با همه رنگ و لعابش، با همه خوبی ها و بدی هایش، با همه رسیدن ها و نرسیدن هایش رها می کنم. و در حالی که همه دوستانم در کنارم هستم فقط به پروازی بی بازگشت می اندیشم. عروج از عالم بی معنا به عالمی پر از راز و سکوت، یادم می آید به روز الست و به روزی که در این دنیا حشر و نشر پیدا کردم. خواب غفلت دنیوی کنار رفته است و قول و قرارهایی که با خدایت گذاشته ای را به یاد آوردی. آن قدر از لطف خدای بزرگ خویش شرمسار هستی که حتی جرات کوچکترین حرکتی را هم نداری . وارد جهانی شدی که ذات معنا در وجود عقلانیت عینیت پیدا می کند. حس رفتن از میان دوستان و حس رسیدن به دوستان، دنیایی جدید حسی است غیر قابل وصف و گفتن.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 14:53  توسط بحری
|
حوادث زمانه همانند صدای سنگی است که در آبی بیفتد.به مرور زمان امواج آن به میرائی و سکوت می رود. دنیا هم با همه خوبی ها و بدی هایش در گذری شتابان بسوی جایگاه خاصی هست. تا دیروز خیلی ها پیش ما بودند و هم اکنون نیستند و فرداهای خیلی زود هم خبری از ما نخواهد بود. انگار زمانه در درون نقطه ای که آغاز و پایانش زندگی و مرگش و خوبی و بدی هایش یکجا ساکن هستند سیر می نماید. و ما بی خبر از حقایق اصلی از حضورمان در این جهان در یک دور باطل در حال گردش هستیم. ای کاش.....

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 16:27  توسط بحری
|
خیلی دلش می خواست مانند خیلی از آدم ها رنگی بشه ، سرخ بشه ، آبي بشه ، هميشه سعي مي كرد كه الگويي براي رفتار باطني و ظاهريش پيدا كنه ، يك چيزي يا شايد هم يك احساسي درونش مي گفت كه گم شده اي داري ، جستجو كن اونو پيداش خواهي كرد.
به تازگي ياد گرفته تعداد رنگ هاي رنگين كمان عشق و عاشقي را ، پيچ و خم هاي جاده شمال را ، متل قو و ويلاهاي كردان را ، عطر مناسب و لباس مناسب پوشيدن را ، چه طوري قلم به دست بگيره و از عشق و عاشقي داستانهاي ساده و بي ريا بنويسه ، از دلش بگه ، از يار ظفر نشين اش بگه ، از چيزهايي كه داره و نداره بنويسه ، از همه چيزهايي كه تازه اون ها را پيدا كرده بنويسه . ولي انگار كه ديگه تاب و توان نوشتن را هم نداره و براي همين قلم سياه را گذاشت روي كاغذ سفيد و چند اشكي بر روي آن ريخت و حرفاشو گذاشت توي دلش و چشمانش را بست و به لحظه پرواز انديشه كرد! چه زيباست لحظه رهايي و پرواز به سوي جاودانگي ...
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:44  توسط بحری
|
چند روزی بود که دیگر یارای نوشتن از دستانش گرفته شده بود. اولش به خاطر اون همه زیبایی و محیط رنگارنگی در اطرافش، دلش را خوش کرده بود به همراهی دوستان ولی انگار سرنوشت اش طوری دیگر رقم خورده بود. می خواست از یار سفر کرده اش بنویسد، همانی که جعبه مداد رنگی اش را برایش حاضر کرده بود تا در سفری دور و دراز از عشق برایش نقاشی کند، ولی ... می خواست اون بشه تنها دلیلش برای ماندن ، بهانه ای بر صبوری و شکیبایی اش در تمامی دردها و آلامش، ولی حالا که اون با تیر آلوده به زهر عشق را نشانه گرفت جز رفتن و نیست شدن کاری می توان کرد؟
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:40  توسط بحری
|
جسم عاشق همچون شمعی است که به آرامی و در سکوتی معنادار و در دل سیاهی شب می سوزد. هر چه سوز و گذار است از عشق است که بر جان عاشق افتاده است. انگار لحظات عاشق با اشک و ذوب شدن عجین شده است. خود می سوزد در حسرت دیدار عشق و نوری می شود کم سوء برای شب های سیاهی و تاریکی دور از یار . آن زمان است که برای همیشه وجودش ذوب می گردد و خود می شود سیلابی از اشک و گریه و دیگر بهانه هایش می شود، فقط تنهایی و ...

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:37  توسط بحری
|
یک عاشق دل خسته ناپیدا چه زیبا گفته است که :
" دل همیشه در بند عقل گرفتار بوده . واسه اونایی که عقل گرا بودن ... دل اگه خواست شادی کنه عقل گفت خودتو جمع و جور کن .. دل اگه خواست عاشق شه عقل گفت این اداهای کودکانه چیه ! هر کی کسی رو بخواد خوب میره خواستگارش دیگه .... دل اگه خواست با خدا زیادی خلوت کنه عقل گفت مگه کار و بار نداری آخه ... دل اگه خواست بخنده عقل گفت خوبیت نداره ادای آدمای سبکو در آری ... دل اگه خواست تنها باشه عقل گفت حالاست که مردم بگن مشکل روحی داره ...دل اگه خواست تو جمع باشه عقل گفت هیچ میدونی اینجوری چه قدر شلوغ و حراف و تند و تیز به نظر میایی ؟ دل اگه خواست گریه کنه عقل گفت بچه شدی ؟ دل اگه خواست ... عقل گفت .... اگه خواست .... عقل گفت ... اگه خواست ... عقل گفت .... به نظر من .... "
عقل هرگز نتونست بفهمه که خودشم اسیر دله ... فقط داره کلاس میذاره .... "
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:11  توسط بحری
|
دل مخلوقی است از جنس بهشتیان که عناصر آن همگی بر پاکی و خلوص نهاده شده است. دل گذرگاهی برای تبدیل تمامی ناپاکی ها به خوبی ها و پاکی ها ، محلي براي طواف كعبه خالق يكتا ، مامني براي ذكر خفي و اشكي ويرانگر ، دفتري براي حفظ اسرار ناگفته ، كتابچه اي از غم و دوري و هجران يار ، صندوق حديثي از عشق و عاشقي و ...تجلي گاه صدور اخلاص كه شيطان در آن دخل و تصرفي ندارد. باشد كه ارزش اين مخلوق پر گنجايش را بيش از گذشته بدانيم و به نجواي عاشقانه اش براي رسيدن به خالق بزرگوار گوش فرا دهيم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 14:34  توسط بحری
|
معنای خواستن و رسیدن در دنیایی که خود شتابان به مقصدی بی نهایت در حال حرکت است خود سرابی بیش نیست. ما انسانها با هزاران امید و آرزو روز را به شب و هفته ها به ماه و سال سپری می کنیم در حالی که معنا و مفهوم اصلی گذر زمان رسیدن به مقصد نهایی است. نه اینکه زمانی که به شهری نزدیک می گردیم از نشانه ها و زیبایی های آن شهر گذر کرده و به مقصد می رسیم. آیا واقعا نشانه های رسیدن به ماواء اصلی در این سیر پر شتاب زندگی عالم هویدا نگردیده است ؟ آیا زمان تفکری هر چند کوتاه به مقصد نهایی نرسیده است ؟ امان از رسیدنی بدون برنامه و توشه ............

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 18:32  توسط بحری
|
در این عالم زیباترین علت و معلول ، بهانه برای رسیدن به علتی است. اینکه دلت ، وجودت ، افکارت در گروه وجودی باشد که رسیدن بدان برایت بشود خواب و خوراک. بهای این بهانه هر چه باشد ، زیباست. اگر هم به بهانه ات نرسی ، هم اینکه به در و دیوار زدی تا احساساتت را بیان کنی ، خود هنری است اصیل درشهر عاشقان. اینکه در ذهنت ، وجودش ، چشم های اشکی اش ، دل پر از دلهره اش را تصور می کنی شاید خود علت و دلیلی باشد بر آن حسی که شاید بتوان بر آن نام عشق را نامید. اون اشک های شبانه ات ، اون زمزمه های دل پر سوز و گدازت خود دلیلی است بر سرآغاز داستان یک عشق ناپیدا که.................
مرا معشوق پنهاني چو خود پنهان هميخواهد
وگر ني رغم شب کوران عيان همچون قمر باشم
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:38  توسط بحری
|